Help us support the author
with a purchase or donation:

 

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

شعر

Poetry

*.*.*.*.*

 

July 15, 2019

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com 

      چند شعر

1به رودخانه سخت خیره شده ام

بی اعتنا به فریادهای تصویری

که دارد درآب

دست و پا میزند..

  2

آینه هم در این چند ساله،

براستی،

چقدر پیرشده است!

3

…عشق دربدرمیشود

پناهنده میشود ودرگریز

قلب پدرش 

از دست اش می افتد ومی شکند 

ومادرش دائم 

ازین قاب به آن قاب 

نقل مکان میکند

اصل مادرش را اما

 سالهای سال

نمی بیند...

4

براستی اینهمه پله را

چگونه میشود پیمود

وقتی که توهنوز

درآخرین پله

همچنان استوارایستاده ای؟

***

5

  دررا بروی شب بازمیکنم

ومیگذارم تا موسیقی به سمعِ ستاره برسد

چه باک که ماه

هنوزهم بمن پشت کرده است؟

6

کارتودیگر

ازانگیزه گذشته ست!

تو اینک دیگر بمن، 

الهام میدهی !

یادت را

لحظه ای برزمین میگذارم

تا درحضورنسیم

نفسی تازه کنم..

8

سجّاده ی خون

تسبیح جُمجُمه

و مُهری گرم

که نبضی جوان

هنوز درآن

تقلا میکند..

ازخانه ی همسایه

صدای تنهائی می آمد

من نیز پنجره راگشودم

و نشستم

میانِ کورانِ تنهائی

10 

..اینک ترانه و سبزی

درآستانه زردی

ومن درتلاش کندن صخره ای که اینروزها

بر سینه و حنجره ام

سنگینی میکند..

11 

من نشسته ام اینجا

در انتهایِ این روزن، و میکوشم که با افروختن کبریتی

این تاریکی مهیب را

روشن کنم..

12 

ریگی ست 

در تهِ این جویبار

که خون صخره ای چون تو

در رگانِ نازک اش، جاری ست..

13 

صبر کن عزیز!

من هنوز،

زیر دوشِ اشک هستم..

14 

راستی اینهمه زیبائی را

درین آینه شکسته ای که من باشم

چگونه زیسته ای که من هنوز

سرگرم صید تصویرم؟

15 

کسی چه میداند؟

شاید روزی برسد که فقط

گلوگاه سیب را بدَرَند

وفجیع ترین جنایت

برگرفتن پوست باشد

ازخیاری سبز!..

16 

بگذارتا پیش ازآنکه

فراموشی ازراه برسد،

سیر،

تماشایت کنم.. 

17 

چه زیبائی وطن،

حتا از دور…

18 

صدای آینه میدهد دلم،

وقتی که می شکند.. !

19 

مثل سیبی سرخ

ایستاده ای میان زمین و آسمان

کی میرسی راستی، 

که بچینم ات؟

20  

درآغاز،گلی بودیم

 درباغچه ی همسایه

خشک شدیم اما

ازبسکه آبمان نداد.. 

21

نازت را

چندان ماهرانه کشیدم 

که دیگربرتنِ بوم

هیچ طاقت نمانده بود!.

22 

آخرین دیدارمان در قاب بود

با لبخندی ناتمام

آن لبخند را با هم 

تمام میکنیم

اگر از قاب

 بیرون بیائی..

23 

ما که رسیدیم

ماه افتاده بود روی فرش

گلها پریشان شده بودند

و بویشان را باد

بُرده بود.. 

24 

چه حریف ضعیفی ست می

وقتیکه خورشید هنوز

 درآسمانست

وچه حریف َقدَری میشود 

وقتیکه ماه

 بَرمی آید.. 

25 

میدانم که اینهمه امید را

 ازتو گرفتن

نهایت بیرحمی ست

اما عزیز!

درراهی بازکردن

وقتیکه هیچکس درنمیزند نیز

کار بغایت بیربطی ست!..

26 

اینروزها دیگر

هیچ چیز

بی حادثه درک نمیشود

حتا زیبائی سرسام آورتو

که سخت

طعم باروت میدهد..

27 

ساعت،

از یکربع قرن هم گذشت؛

بیدارشو،

سرزمین خواب آلود!

28 

چشمانش ناگهان مرا

به دریا انداخت

بی آنکه هنوز

مهارت مرا درآب

اندازه گرفته باشد!..

28

.. با اینهمه

خوشم که بی غم تو

 شادمان نیستم

خوشم که بارغمت

پشتم را شکسته است

29 

اینکه برگونه هایم می غلطد را میگویید؟

سوءتفاهمی ست بی شک!

واین صدای مهیب

چیزی نبودجزدیوارصوتی

که ازصدای خنده های من شکست!

30

اگردوباره آمدی،

من،

همانجاهستم؛

پشتِ آن لبخندِغمگینِ همیشگی..

*********

Archive

**********