Poetry

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

:*:*:*:

 

.*.*.*.*.*January 11, 2019.*.*.*.*.*

Poetry

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

من برای نبرد با تاریکی، شمشیر نمی کشم ، چراغ می افروزم !

( زرتشت )

گزارش

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

***

سالی که گذشت سال عشق بود عشقی ميهمان در اطاقکی بی در بی پنجره …

در سالی که گذشت ماهيان بيشماری در آب غرق شدند و هزاران سيب سرخ خود را از درخت ها آويختند …

***

سالی که گذشت سال خنده های کاغذی من بود زير باران های مکرر اين شهر سال پيروزی چيزی بود بر چيزی ديگر و سالی بود که قلبی شيشه ای زير ضربان های خود شکست...

**************************

جای پا

نه عزیز! نقاشی نیست این نقش ونگارها

که بر چهره ام می بینی

من سالهاست

که سنگفرشِ خیابانهایِ غربتم..

****************

1

ازپنجره

به قطارثانیه ها

نگاه میکنم که با تخته سنگهائی بردوش ازمعبردشوارزمان لنگ لنگان میگذرند

****************

2

نسیمی جاندار

از لابلای برگهایم میگذرد

وخورشیدازپشت ابرهای بازیگوش

چنان سَرَک میکشد که گوئی

آشنائی در همسایگی من دارد!...

***************

3

ازپنجره

به قطارثانیه ها نگاه میکنم

که با تخته سنگهائی بردوش

ازمعبردشوارزمان

لنگ لنگان

میگذرند ...

**************

4

..قند درآب سرگرم تولید وحشت است

مرگ در فرودگاه بر زمین می نشیند

بوسه سرگردانی نیز درین میانه

از راه میرسد!..

 

***************************

5..

وقت خوردن صبحانه پائیزی ست

خوردن چای و تأسف

اینروزها پنداری فقط

مشکل قند حل شدنی ست!

**********************

6

آخرین دیدارمان در قاب بود

با لبخندی ناتمام

آن لبخند را باهم تمام میکنیم

اگر از قاب بیرون بیائی..

Archive