Help us support the author
with a purchase or donation:

 

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

شعر

Poetry

*.*.*.*.*

July 23rd, 2017

   

 

شکوه

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

این ستاره است،

یا توئی که می خندی؟

و اینهمه گل راستی،

کی روئیده اند در این

گلدان کوچک؟

و نام من،

کی بیاد آن پرنده آمد؟

     ***

همه چیز،

بگونه ای نگران کننده،

زیباست !

باری چه روز خوبی ست،

برای مُردن !....

18 جولای 017

*********************

   

 

     

مجادله

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

راستی این کودک،

که برف هم دیگر،

برموهایش نشسته است،

کی می خواهد

بزرگ شود؟!،

و بفهمد که آفتاب تموز هم،

دیگر نمی تواند،

برف موهایش را آب ،

و به چشمه ای هدایت کند

که خاطراتی روشن

در آن شناورند؟

باری- بهتر نیست آیا

که با تابلوها آشتی کند

و با خاطراتی بیامیزد

که برای همیشه بر بوم

حک شده اند ؟

22 جون 017

نقاشی: یگانه رحیمی

شعر : حمیدرضا رحیمی

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 

Image may contain: 1 person, smiling, eyeglasses and closeup

حمیدرضا رحیمی

***************************
 

 

 

     

تردید

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

... و شاید، شاید هم

خیال کمرنگی

بیش نبوده ای؛

یا غباری بر آینه ای،

در مسیر باد؛

یا حباب بی رمقی،

سرگردان در،

بامدادی ِمه آلود...

خب اگر، نه چنین است،

دلم برایت،

چرا تنگ نمی شود؟!

یا جایت در این ازدحام،

چرا خالی نیست ؟..

24 جون 017

نقاشی: یگانه رحیمی

شعر : حمیدرضا رحیمی

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 

**************************************************************************
 

 

 

 

 

استوار !

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

این کودک همچنان،

اهل محتواست؛

هم از اینروست که تو،

هنوز آغاز نشده،

تمام شدی !.....

شعر:حمیدرضا رحیمی

نقاشی: یگانه رحیمی

6ژوئن 017

 

 

 

 

 

 

رنگ این روزها

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

با حرفهای رنگین ات ،

همین دیروز،

سرخوشانه قدم می زدم

که ناگهان،

باران گرفت؛

و رنگ حرف هایت را،

در چشم برهمزدنی،

آب بُرد ...!

شعر : حمیدرضا رحیمی

نقاشی: یگانه رحیمی

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

8 جون 017

 

 

 

 
 

جسم و روح

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

 

خستگی جسم ات را

می توانی به آب بسپری

یا درپنجره ی خواب بنشینی

تا نسیم مألوف از راه برسد.

با خستگی روح امّا ،

چه می کنی؟

 

***

روح من در جائی

در دورترین نقطه ی جهان، شاید

بستری ست

دست و پای روح من

شکسته است و سرش،

گیج می رود....

 

***

روح من

شب و روز اشک می ریزد

وقتی که

تلویزیون نگاه می کند

وقتی که

روزنامه می خواند

در برهوتِ ذهن اش هم

اگر گاه گُـلی می شکفد،

پلاستیکی ست !

و این همه عطری که می پندارد

از کوچه ی حافظ آمده است،

تعلّق

به کارخانه ی روبرو دارد.!

 

***

روح من بازیگوش است

از آسمان،

بی ملاحظه ماهی می گیرد

به رویِ نگاهِ اسب می پرد

و جلساتِ پرندگان را هم

دوست می دارد گاه،

به هم بزند..!

 

***

روح من

در مدرسه ی تبعید درس می خواند

روح من موفق است

روح من جایزه می گیرد

روح من امسال

به کلاسِ یازدهم می رود.!

 

***

روحِ من شناور است

روحِ من شناگر است

و دوست می دارد همیشه

خلاف جریان آب شنا کند

و برایش نیز

هیچ اهمیت ندارد

که تا سواحل بازنشستگی

دو سه بَرفِ دیگر

بیشتر راه نیست..

 

***

ما با هم

عمیقاً اختلاف داریم

این لحظه را مثلاً نگاه کنید:

من،

خستگی بر دوش

عازم خوابم و او

تازه می خواهد،

اسلحه اش را

پاک کند!...

نقاشی: یگانه رحیمی

شعر : حمیدرضا رحیمی

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 

 

 

 

 

     

جدال

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

... « به خویشتن باید اندیشید

و به آن سیبی که از شرم

میان دستان آدمی

سرخ می شود.

این همه لبخند برای خریدن

و عشقی که ازغایت تـُردی

ترک برداشته است... »

اینگونه پند می دهدم

ناصحی که می گوید،

در آستانه ی شکوفائی ست.

***

چنین است که من نیز

با شتاب

عزم بازار می کنم

تا سبدم را

از شماری لبخند تازه

و چند سیبِ شرمگینِ درشت،

پُر کنم ؛

«خویشتن» امّا،نمی آید،

«خویشتن»،

در خانه می ماند!...

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 
 
No automatic alt text available.
 

 

     

 

 
 
 

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

انگار که از توگل چکیده ست
عکس تو مگر، خدا کشیده ست ؟
از بسکه ستاره ای که مهتاب
ناز تو به جان و دل خریده ست
وصف تو و مهر بی کرانت 
یک برگ زِ شبنمی شنیده ست
یاد تو در این کرانه مادر
جانی به تن جهان دمیده است
سرشارِ هوا و حال دریاست
هرکس ز تو قطره ای چشیده ست
گاه ِ گذر ِ تو بیخودی نیست
کان شاخه ی گل چنین خمیده ست
بیچاره به آن که سالیانی ست
چشمش به در و، ترا ندیده ست...

نقاشی: یگانه رحیمی

شعر : حمیدرضا رحیمی

 
 
   

 

Archive