Help us support the author
with a purchase or donation:

 

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

*.*.*.*.*

September 18th, 2016

 

 

https://scontent-lax3-1.xx.fbcdn.net/v/t1.0-9/13938425_1116112965121217_654221386643072938_n.png?oh=5e943f143a46666521f9e7916f477311&oe=588026C3

وزش
حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

از کنارت،
چندان آرام گذشتم که پنداشتی
نسیمی از گیسوانت
عبور کرده است ....
***
دستی به موج موهات می کشی
و مرا از این چین به آن چین ،
کوچ میدهی !..

  **********************************************

 

جستجو
حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

راستی مگر جهان،
چقدر بزرگ است
که من هرروز،
ترا گم می کنم؟ !

 ************************************

 

کابوس

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

کتابی
در تاریکیِ چشمان کسی
ورق می خورد،
پرنده ی ماده ای
بر شاخه ی برهنه ای
آواز می خواند
نوزادِ نارسی
در شیشه ی الکل
تلوتلو می خورد، !
پروانه ی معتادی
از ارتفاع خوشبوی گـُلی
آرام می غلتید،
و گزمه ای در این میان
با فانوسی
به دنبال جای پائی
در ذهنِ من می گشت !...

 
*********************************************

 

 

تابعـّیت

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

 

حرف ات
به زلالی چشمه می شود
و نام ات
به پاکیزگی نخستین برف
و برایت ،
چراغ ِچمن،همیشه سبز ...

***
خوب فکر می کنی
و پرندگانِ مهاجر
بندبند شعرت را
در معابر جهان ،
می خوانند .

***
به لهجه ی رودخانه
حرف می زنی
نـَفـَسَ ا ت
بوی یاس می گیرد
و ماه می تواند
کوچکترین دکمه ی پیراهن ات باشد،
وقتی که ،
تـَبـَعه ی سرزمین عشق باشی ...

 https://scontent-lax3-1.xx.fbcdn.net/v/t1.0-9/14390779_10207445491917227_145203752011028805_n.jpg?oh=a1f9b199bdc7a848981815941c696dfd&oe=587B8655

********************************************

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

گرد و غباری غلیظ،
در کوچه برخاست،
و عابران،
به ُسرفه افتادند ؛
آه این،
فکر بازیگوش من است،
که دوباره از پشت بام،
به کوچه افتاده ست !...

****************************

هشدار

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

 

... آه باغچه دیگر،
مظهر سلامت نیست
من
انفجار گل،
عطر باروت را
خواب دیده ام ...

*******************************

دخترم در دوران کودکستان

چشم آبی ...

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com


چشمانش
ناگهان مرا
به دريا انداخت
بی آن که هنوز
مهارت مرا در آب
اندازه گرفته باشد.!

***
آه!...
من اکنون
در آبیِ زلال و ژرف چشمانش
بی اميدِ نجاتی
دست و پا می زنم
و ابروانش
اين نجات غريقانِ بی التفات
در پاسخ استمدادِ من، گاهی
شانه های ظريف خود را
بالا می اندازند!...

از کتاب لبخند نا تمام (فارسی- انگلیسی)
برگردان : دکتر گرامی
لینک به این اثر و سایر آثار نویسنده :
http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

------------------------------------------------------------

The Blue Eyes

Her eyes
suddenly threw me
into a sea ,
without appraising
my ability
to swim .

***

Ah !...
With no hope for
rescue ,
I am struggling in the depth
of her clear ,
blue eyes
And her eyebrows
these uncaring lifeguards
shrug their
little shoulders ,
as I cry
for help !...

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 

***********************************************

 

سازش

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

باید
تک درختی بشوم
در انتهای زمین
سرود گرمی باید بشوم
در حنجره ی بی مانندِ آخرین پرنده ی جهان
یا شیهه ی زلالِ اسب برهنه ای
که گـُرده
به هیچ سواری نمی دهد ....

***
بگذارید که ماه
تنها باشد
زیبائی عظیم خویش را، ماه
مدیون تنهائیِ پهناوری ست
که از خدا به ارث برده است .

***
من نیزخو می کنم
به این تنهائیِ کوچک
که از ماه به ارث
برده ام ...

********************************************

 بیـــم

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

صدایِ تابستان می آید
اطاق،
بویِ چمن خیس می دهد
و آب که می نوشم
طعمِ آواز پرندگان دارد .

***
در را با احتیاط
به روی تابستان ، باز می کنم
لبخندی،
در پنجره می نشیند ...

***
آه!... کاش
قفسی می داشتم
برای این پرنده یِ چابک
که لحظه ای دیگر
در آسمانِ پهناورِ این شهر
گـُم می شود

.از کتاب " یک تکه از زمان" چاپ دوم
لینک به سفارش این اثرو سایر آثار نویسنده
http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 000000000000000000000000000000000000000000000000

 

همراه
حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

 

تا در این سنگلاخ،
دستم را گرفته بودی،
جاده،
هیچ هراسی نداشت ..
لب پرتگاهی مهیبی اما رسیده ام اینک ،
که تو دیگر نیستی !....

 000000000000000000000000000000000000000

یقین

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

...می دانم

می دانم که این پنجره روزی

به دریا می ریزد

و من خواهم توانست

با نهنگانی بیامیزم که روزی

تخته بندِ این مرداب، بوده اند .

***
از همین پنجره بود که من

صدایِ جهان را

شنیدم ...

****************************************

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

نسیمی جاندار
از لابلای برگ هایم می گذرد
و خورشید از پشتِ ابرهایِ بازیگوش
چندان سَرَک می کشد که گوئی
آشنائی ،
در همسایگی من دارد .!..

***
آه!... چه شادمانم امروز، چه سرسبز
جویباری خوش لهجه دارد
پاشویه ام می کند
و پرندگان بر شاخه هایم
بیداد می کنند
و شاخه ام اینک
چندان استوار شده است
که می تواند حتـّا
تکیه گاهِ پشتِ خسته ای باشد ...

***
چه شادمانم امروز،
چه سرسبز ...

**********************************************

 

تابعـّیت

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

حرف ات
به زلالی چشمه می شود
و نام ات
به پاکیزگی نخستین برف
و برایت ،
چراغ ِچمن،همیشه سبز ...

***
خوب فکر می کنی
و پرندگانِ مهاجر
بندبند شعرت را
در معابر جهان ،
می خوانند .

***
به لهجه ی رودخانه
حرف می زنی
نـَفـَسَ ا ت
بوی یاس می گیرد
و ماه می تواند
کوچکترین دکمه ی پیراهن ات باشد،
وقتی که ،
تـَبـَعه ی سرزمین عشق باشی ...

 https://scontent-lax3-1.xx.fbcdn.net/v/t1.0-9/14333823_1152389224826924_4445627622379412289_n.jpg?oh=399eac3fe6989b26d7127e55422f5dd6&oe=587BE6E3

 *******************************************

آدرس دقیق

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

اگر دوباره آمدی،
من ،
همانجا هستم،
پشتِ آن لبخند ِ غمگینِ همیشگی ! ...

 

https://scontent-lax3-1.xx.fbcdn.net/v/t1.0-9/13892148_1119820034750510_4133970309995231333_n.jpg?oh=0e2e9f32eda4b2c7515ff308cec3f8f5&oe=5885A685

عکاس: خودم- یوریکا

=====================================================

 

 

*.*.*.*.*

Archive

*.*.*.*.*