*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

*.*.*.*.*

September 14th, 2015

 

 

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

 

 

The Blue Eyes

 

Her eyes

suddenly threw me

,into a sea

without appraising

my ability

.to swim

 

***

 

!...Ah

With no hope for

,rescue

I am struggling in the depth

,of her clear

blue eyes

And her eyebrows

these uncaring lifeguards

shrug their

,little shoulders

as I cry

!...for help

 

1985/1364

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

برای دخترکم- آیدا

چشم آبی ..

  

چشمانش

ناگهان مرا

به دريا انداخت

بی آن که هنوز

مهارت مرا در آب

اندازه گرفته باشد .!

 

***

آه !...

من اکنون

در آبیِ زلال و ژرف چشمانش

بی اميدِ نجاتی

دست و پا می زنم

و ابروانش

اين نجات غريقانِ بی التفات

در پاسخ استمدادِ من، گاهی

شانه های زريف خود را

بالا می اندازند !...

1985/1364

از کتاب لبخند نا تمام(فارسی- انگلیسی)

برگردان : دکتر گرامی

 

http://www.hazl.com/entesharatmain.htm

 

*.*.*.*.*

 

https://scontent-lax3-1.xx.fbcdn.net/hphotos-xpf1/v/t1.0-9/12004145_927441000655082_7135582275282213464_n.jpg?oh=a8755b39e5bbe284279fbaeeebc84373&oe=5663CB55

 

بیماری

 

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

 

 

مثل شب،

خلوت شده ام !

ماهیانِ رگ هایم انگار

 رفته اند

و نیز درختان بازیگوشی

که از مردمک هایم

سَرک می کشیدند.

 

***

از هیچ گوشه ی این ذهن پهناور دیگر

صدای چشمه نمی آید

و نسیمی که با من

آن همه اُلفت داشت

بر کاکُل هیچ لحظه ای نمی وَزَد

مثل شب،

خلوت شده ام....

 

***

می پنداری، شاید

که به ازدحام معتاد شده ام

و به عروسک هائی که این همه

حرف می زنند

و به بازارهای دلچسب زندگی

که بوی مرگ می دهند

و به آن آسمانِ پهناور

که در جیب هم جا می گیرد

و به آن ستارگانِ مسلول

که زنگ سرفه شان

پنجره را می آزارد

یا به این آرزوهای ارزان که باد

هر روز می آورد...

 

***

نه، من فقط مثل شب ،

خلوت شده ام

و شاید هم بیمار.

سرطانِ فکر گرفته ام،

انگار!...

 

آگست 1995
 

 

*.*.*.*.*

Archive