Like us on Facebook

*********************************************

با گرامیداشت روز جهانی زن 

حمیدرضا رحیمی

 

July 12th, 2015

 

حمیدرضا رحیمی

www.hazl.com

 

http://www.kamyab.ir/wp-content/uploads/Gallery/Bahman91/Phantasy%20/Fire-Smoke/10%5bWwW.Kamyab.IR%5d.jpg

 
 

محو

 

چیزی،

 

از پنجره سر می رود؛

 

مثلِ حوصله ی اطاق؛

 

و می ریزد به رودخانه ای که

 

همسایه ی بی تابیِ من است.

 

***

آنک، خود را

 

سیگارِ معطری احساس می کنم،

 

که میانِ انگشتان ِعابری بیگانه،

 

دود می شود...

-----------------------------------------------------------

 

 
 
   

وام

 

آبی،

 

چون آسمانِ زلالِ میهن من

 

طلائی،

 

چون خورشید بی زوالی که

 

بر مراتعِ سرسبز میهن ام می تابد

 

صورتی،

 

چون گل هایِ وحشیِ دامنه ی البرز و بیستون...

 

***

این رنگین کمان شاد را

 

چهره ی زیبایِ تو بی شک

 

از سرزمینِ من

 

به عاریت گرفته است!...

--------------------------------------------------------

   
 

ایثار

نیندیش !
نیندیش به نیزه هائی که
در پشت دارم ،عزیز !
بگذارتا خستگی را  
از پاهای بر آماسیده ات،
بدوشم،
و تورا تا چشمه ی زلالی که  
در همین نزدیکی ست ،
به نیش بکشم ؛
نیندیش !، به نیزه هائی که
در پشت دارم ....

28می015 آریزونا

--------------------------------------------------------
 
 
 
   

شاهد

 

سلام، همسایه!

من دارم به زبان خودم،

مویه می کنم .

این بغضِ من است که هر شب

در آسمانِ شما ،

می ترکد ! ...

---------------------------------------------------------------------

 

گذار

 

شعر،

می آید و می رود؛

بی لحظه ای درنگ بر درگاهی

که شاعری بر فراز آن،

آونگ شده است.

 

***

 

تو نیز

در گذر بیرحمانه ی خود

که نیمی اززیبائیِ جهان است،

هیچ درنگ نمی کنی

وقتی که من

با آن همه موسیقی و رنگ

حیرت پرنده ای را می سرایم.

 

***

 

بامدادِ ماه

نزدیک است

و من هم چنان

در جستجوی پل شفافی هستم

که به دنیائی نه چندان دور

می ریزد...

-----------------------------------------------------
   
 

افول

 

این شمع انگار

رو به خاموشی ست.

شاهد مرگ خویشتن بودن هم

به راستی ،

حکایتی ست!...

***

اینک ،

ترانه و سبزی،

در آستانه ی زردی؛

و من در تلاش کندنِ صخره ای

که این روزها

بر سینه و حنجره ام،

سنگینی می کند... .

-----------------------------------
 
 
 
   

تأخیر

 

 

این روزها

چمن حتی

سریع تر از زمان می روید !

و ساعت دیواری نیز

از زمان

سبقت می گیرد.!

 

***

ما  اما

چه می کنیم؟

جز مصرف بی رویه ی هوا و زمین

و نیز

تاریخی که دیگر،

نخ نما شده است.!

 

***

پنداری که دیگر

رایج نیستیم

و زمان، بی گمان

از حضورمان

رنج می برد

این را من ،

از نگاهِ جهان ،

حدس می زنم...

 

--------------------------------------------

 

بــار

 

 

یادت را

لحظه ای بر زمین می گذارم

تا در حضورِ نسیمِ

نفسی تازه کنم.

 

***

نمی دانی که این روزها

چگونه می گذرند

نمی دانی که باد این روزها

چه لحنی دارد

نمی دانی که درخت این روزها

چگونه سایه اش را

از من دریغ می کند

و پرندگان این روزها

نمی دانی

که چقدرساکت اند.

 

***

با این همه

خوشم که بی غم تو

شادمان نیستم

خوشم که بار غمت

پُشتم را

شکسته است...

 

تا درودی دیگر،بدرود

 

:*:*:*:

 

July 3rd, 2015

 

 

http://www.kamyab.ir/wp-content/uploads/Gallery/Bahman91/Flower/05%5bWwW.Kamyab.IR%5d.jpg

 ادامه

... ...می دانم

می دانم که مثل کتاب ها

تنها هستی

و چیزی در تردیدِ منظمِ تو

خاک می خورد.

باز کن!

من ،

 امتداد ِتنهائی ِشما هستم !

--------------------------------------------------------------------------------------------

امروزی

 

این روزها دیگر

هیچ چیز،

بی حادثه درک نمی شود

حتی زیبائیِ سرسام آورِ تو

که سخت،

طعمِ باروت می دهد!...

--------------------------

نابهنگام

...همه چیز - با افتخار

جابجا شده است؛

در آئینه ،

هیچ چیز پیدا نیست؛

قند در آب

سرگرمِ تولیدِ وحشت است !

مرگ در فرودگاه

به زمین می نشیند،

و پرندگان آژیر می کشند؛

بوسه ی سرگردانی نیز

در این میانه ،

از راه می رسد!....

--------------------------

تصویر

 

لباسم را

سخت می تکانم ؛

و موهایم را نیز،

و به پیرمردی که

در آینه است می گویم:

باد را می بینی؟

انگار،

خاکستر می آورد!...

--------------------------

فقدان

 

...این توئی

که تاریک می شوی

یا ماه ،

از چشمان من رفته است؟

***

کتاب را بر می دارم

و می نشینم

 کنارِ شعله ی تنهائی

که اطاق را هم چون روز،

روشن کرده است...

........

 

 

Archive