از حمیدرضا رحیمی منتشر شد :

* یک تکه از زمان کلیات آثار در شعر مدرن ، به فارسی - ناشر تابان– لس آنجلس

* لبخند ناتمام گزیده ای از شعرهای مدرن(فارسی- انگلیسی)- ناشر شرکت کتاب – لس آنجلس

این کتابها از طریق بخش انتشارات سایت نویسنده  www.hazl.com   و یاشرکت کتاب – لس آنجلس

 قابل تهیه اند

 

شرکت کتاب منتشر می کند :

* تذکرة الاشقیاء - مجموعه ی طنز های سیاسی جلد  اول و دوم 

 

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

 

January 26th, 2015

 

 

 
 

شهری 

شهر،

شهر اتفـّاق های پیش بینی شده ی محتوم

شهر زندگی های مشروط

سلام، زیبای خسته !

من حتـّا دیگر

به ضرب بوسه های تو هم

خوابم نمی برد!...

***

شهر،

شهر شیرینی های تلخ

شهر لحظه های مندرس بیمار

شهر پنجره های عصبی

و درهائی که تر از من می ترساند

و خیابان هائی به طول رگ های من و تو

و اتوبوسی که هر روز صبح

32 خمیازه،32 قلب خالی را

به اداره حمل می کند.

***

شهر،

شهری دُرُست به اندازه ی غم من

آنقدر که همیشه ترا گـُم می کنم

شهری که فقط ،

اسم اش را صاحبم.

***

با این همه،

دوستش دارم

یادش همه جا هست

بین دو حرکت

در جیب راستِ کـُت

در جیب ِچپِ شلوار

آنجا که

20 عدد غمِ فیلتردار

نوبت گرفته اند...

-----------------------------------------------

تألیف

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

این،
دومین جلد زندگی ست
که تحریر می شود
از این جا ،از این بلندی
که در دامنه ی آن نیز چشم هائی
هنوز می جوشند .
***
صفحات، پشت هم
سیاه می شوند
بی آن که دست به قلم برده باشی
صفحه ای نیست امّا
که خیس نباشد
که رنگ نشده باشد
از سرخیِ گلوگاهِ پرنده ای
فصلی نیست که در آن
شاهرگ درختی را نزده باشند
سطری نیست که در واژگانش
لحظه ای پیش بمبی  
منفجر نشده باشد
صفحه ای نیست که از آن
صدای گریه نیاید
و جملات را گاه چندان آب می برد
که پنداری جائی  
سّدِ اشکی را شکسته اند .
***
صدای تازه ، شعر تازه
راستی،به چکار می آید؟
سرتاسر خیابان
پُر از تکـّه پاره های شعر است
شعر زخمی را امّا
هیچ کس به بیمارستان نمی برد
کالا زودتر از شعر باید
به مقصد برسد
این را تازه شاعری می گفت
که هنوز هم ،
تاجر نشده است !...
***
صدای برگ می آید
مثل نان خشکی که ستون فقراتش
زیر پای عابری خـُرد می شود
باد، در سرتاسر تمـّدن می وزد
کاکـُلِ هیچ زورمندی اما
آشفته نمی شود
و جائی هنوز دارند
میله می کارند ...
***
ظریف، باید اندیشید
مثل پتکی که عمارتی رشید را
با اشارتی در هم می کوبد !
باید مثل زلزله مهربان بود
و مثل سیل عادل .
همیشه باید کوشید
که مرگ بین همگان  
به تساوی توزیع شود !...
***
همیشه کسی هست
که قهرمانان را
با لبخند های مسلحانه بترساند !
قهرمانان،اما دریغ
که همیشه در کتاب ها
زاده می شوند
و گاه چندان ظریف اند
که در تصادم با حروف سربیِ چاپخانه می میرند
آنجا که از شیب تند قصه ای
بالا می آیند
یا از کمرگاهِ نازکِ شعری
پائین می روند
***
غمگین بودن را دیگر
دوست نمی دارم
پس ، اقتدا می کنم به آن پرنده
که بی ملاحظه می خواند
و به آن درخت  
که از این همه سال ایستادن
هنوز خسته نشده است !..
***
از پلّه ها می روم به عبارتِ بالا
از آنجا، شهر خوب تر پیداست
و نیز بانوانی که
به تولیدِ انبوه لبخند مشغول اند
از این جا تا نزدیکترین لبخند، امّا
فرسنگ ها راهست
خوبست که می شود این جا
لبخند را هم سفارش داد !...
***
باری- بر می گردم
بر می گردم  
به گنجینه ی لبخندهای خودمان
به اصلِ شیشه ای خویش،به آینه
و به لبخندهائی که در آن گـُم کرده ام
و به چهره هائی که هنوز هم
می کوشند در حافظه ی زلال آینه
زنده بمانند .
آینه، عرق می کند و من،گریه
نسیم، در می زند ...
***
در را به روی شب
باز می کنم  
و می گذارم تا موسیقی
به سمع ستاره برسد
چه باک که ماه
هنوز هم به من
پشت کرده است؟
***
دیروز نیزآشنا شدم
با فردائی که در راهست
از جنس موج است و آبشار
و خورشید عظیمی که
زیر لگدهایِ تکـّه ابری چموش  
دست و پا می زند .
بوی پرنده ی خیس می دهد و فراموشی
و نگرانی رودخانه ای را دارد
که ماهیانش دارند
دسته دسته ، می میرند ....
***
از دور
رقصنده ای شکوهمند را می ماند
نزدیکتر که می شوی
گِرد بادی عظیم را می بینی
و گرد و غباری
که نیمی از جهان را
تاریک کرده است .
اندیشه ای باید
به اعماق درّه ای  
سقوط کرده باشد
چراغ اینک
در دست کیست؟
***
خستگی دارد آرام
روی پلک پنجره می نشیند
و من نیز می خواهم
دوباره برگردم
به اصل شیشه ای خویش
به آینه
و به لبخندهائی که در آن  
گم کرده ام.....

 

-----------------------------------------------------------------

دوست

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

....به راستی که،
دلنشین است .!
***
مثل نسیم
بر چهره ی گـُر گرفته ام  
می وزد
موهایم را،
شانه می زند
و خستگی را
از شانه هایِ تا شده ام  
می گیرد .
***
پوست نازک عاطفه ام را ،
نمی گـَزَد
بر خاکسترِ اندیشه هام ،  
نمی وَزَد
به غایت خوب و صمیمی ست
دوست من،
تنهائی !...

-------------------------------------

مرز

حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

... و آن گاه در می یابی
که به حریم زلالِ جنون
نزدیک شده ای
و همه چیز به غایت
شفاف شده است
چندان که می توانی
چون برگی
با باد بیامیزی
از اندوهِ بلندِ خیابان ،بگذری
بر شانه های عابری بنشینی
و به صدایِ بلندِ فکرش
گوش کنی
یا بر شیشه ی ودکای آن مجسمه ای که
به صندلی پارک
لمیده است، بنشینی
تا او نیز بداند
که می ،
تنها وسیله ی پرواز نیست؛
یا چون زورقی
در شط ِچشمانی
تا دور دست هایِ نگاه برانی
آرام و استوار
با جهانی در جیب
و خدائی در چشم...