از حمیدرضا رحیمی منتشر شد:

لبخند ناتمام

گزیده ای از شعرهای کوتاه

(فارسی- انگلیسی)

برگردان : دکتر گرامی

این کتاب از طریق انتشارات سایت نویسنده (هزل داتکام )

و نیز شرکت کتاب در لس انجلس ، قابل تهیه است.

منتشر می شود :

 

یک تکه از زمان ) چاپ دوم)

 

گزیده ای از شعرهای ۱۳۸۱ـ ۱۳۵۱ *

 

* تذکرة الاشقیاء

(مجموعه ی طنز های سیاسی)

 

*********************************************

Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

September 24th, 2014

 

 

مرور

معقول،

دنیای رنگینی داشتیم، من و شعر..

در همسایگی ُگل بودیم وبوی ِماه

ونسیمی که زمزمه هایمان را

پاکنویس می کرد.

 از این ستون به آن ستون،

چندین گلدان سرودیم

و بهار را نیز از باغچه

به اتاق بردیم

 و یک پنجره ی بزرگ بدیوار کشیدیم

و نشستیم میان کوران عشق ...

****

از این مقدمه گوئی

قرنها گذشته است..

اکنون نسیم غایب است

بهار ، اتاق را تاب نیاورد

و پنجره ای که بدیوار کشیدیم

دیگر باز نمی شود .....

عشق نمی وزد..

26 جولای 014

==============================

تخریب

 

همه چیز را

پَرپَر می کنی

حتـّا امیدی را که داشت

در انتهایِ حوصله می روئید.

***

چه کاشته ای، مگر

که بوی باروت

می آید؟...

=============================

پند

 

کلامت،

چون شطـّی از عسل

در ذائقه ی ذهن من جاری ست

و نیز لبخندت

که مجدّانه می کوشد

دستم را در این سنگلاخ

بگیرد.

***

جهان،

به سعی تو ای ساقیِ معاصر !

خرسند است امّا

کدام بید مجنون

به اندرز باغبان،

عاقل شد؟...

 =========================================

تأثیر

 

با هر واژه

کلامی به تو

نزدیکتر می شوم

و تو بی گمان، روزی

شعری می شوی بلند

بر قامتِ نازکِ اندیشه ام

که می خواهد در این کویرعقیم

بروید و برویاند...

 

======================================

محکوم

 

عجولانه از عشق

دور می شوم

و می رسم به دنیائی که در آن

بهار و باد

بی هیچ گفتگوئی

از کنار هم می گذرند.

***

پرندگانِ اِکراه

به محاسبه ی دقایق اندوه

مشغول اند

و ابر

لباسی شده است

به تن ستمی که

به باغچه می رود

و رودخانه ای که

در چند قدمی جاری ست

نمی خواهد

از پیچ و خم خاطرات من

بگذرد.

***

آزرده

به آن سوی می روم

آنجا که

پروانگان مجروح

خسته از

بیگاریِ روزانه

پرهایِ شکسته

در آب می شویند...

 

 

یقین

 

...می دانم

می دانم که این پنجره روزی

به دریا می ریزد

و من خواهم توانست

با نهنگانی بیامیزم که روزی

تخته بند این مرداب بوده اند.

***

از همین پنجره بود که  من

صدایِ جهان را

شنیدم...

 

 

 

Archive