Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

December 20th, 2013

 
 
 

Translation from Farsi into English

By Dr.Grammy

گزارش

 

سالی که گذشت

سال عشق بود

عشقی ميهمان

در اطاقکی بی در

بی پنجره

***

در سالی که گذشت

ماهيان بيشماری

در آب

غرق شدند

و هزاران سيب سرخ

خود را

از درخت ها

آويختند

 

***

 

سالی که گذشت

سال خنده های کاغذی من بود

زير باران های مکرر اين شهر

سال پيروزی چيزی بود

بر چيزی ديگر

و سالی بود

که قلبی شيشه ای

زير ضربان های خود

شکست..

 

Report 

Last year

 was the year

of love!

Love visiting me

in a chamber

with no doors and

windows.

***

Last year,

the fish - countless in number

 drowned

in the water

and thousands of apples

hung

themselves

from the trees.

***

Last year

was the year

of fake smiles.

Under such recurrent rain

in this town,

 

it was the year of conquest

of one thing by another,

and

it was the year,

when a crystal heart was

shattered by its

own beats…

 

----------------------------------------------------

 

تصوير

 

لباسم را

سخت می تکانم

و موهايم را نيز

و به پيرمردی که

در آينه است می گويم:

باد را می بينی؟

انگار خاکستر می آورد!...

 

Sketch

 

very hard,

and my hair too

Then,

I tell the aged man

in the mirror:

You see,

the wind

is blowing ashes!

 

 

--------------------------------------------------------

سقوط 

ما که رسيديم

ماه افتاده بود

روی فرش

گـُل ها پريشان شده بودند

و بويشان را باد

برده بود.

 

***

 

کليد را،

گم کرده بود خدا

دست و پايش را نيز!

همسايه ها خبر شدند

با جارو برقی هاشان آمدند

و خـُرده های ماه را

از روی فرش ها

ناشيانه روفتند...

 

Downfall

When we arrived,

the moon was fallen

already to the ground,

the flowers were

withered,

and the wind blew away

their scent.

***  

God had lost

the key

and his serenity as well!

Neighbors discovering the news

arrived with their vacuum cleaners

to sweep ineptly

the shattered pieces

of the moon…

 

------------------------------------------------------

 

فراموشی

 

...راستی،

يادم رفت بگويم

که امروز

عافيت هم

در دسترس است، اگر بخواهيد.

و شادی

پشت ديوار بلندی ست

که در همسايگی من است

و نيـــز،

مشتی سکه که در آب می درخشند

آبی که هم چنان

از هستی تهی ست

و يک ماهی

که فکر می کند

کاش سکه ها را بر دارد

و برود به مک دونالد ! ...

 

***

 

شما

نمی دانم که چه می کنيد

اما من هم چنان

به انتظار می مانم

تا ماهی

تصميم بگيرد

سال نو، در چند قدمی ست...

 

Amnesia 

By the way,

I forgot to tell you

that today

good health

is available,

as you wish,

and happiness

is behind a tall wall

in my neighborhood.

Oh,

see a handful of coins

glowing in the water.

But,

this water lacks life;

and

The fish

is thinking

taking the coins

to McDonald’s…

***

(you)?

I don’t know

what you are doing,

but,

I am still waiting

for the fish to decide.

The New Year is nearby…

 

----------------------------------------------

 

چشم براه 

می دانم

که اين همه اميد را

از تو گرفتن

نهايت بی رحمی ست

امّا عزيز!

در را

هی باز کردن

وقتی که

هيچ کس در نمی زند نيز

کارِ

به غايت بی ربطی ست!...

Eager Waiting

I know

taking away your hopes is

extremely cruel.

But, my dear,

keep opening the door

when no one knocking,

is incredibly inept as well! *

-----------------------------

* Translation from Farsi into English

By Dr.Grammy

 

 

 

December 1st, 2013

 

 

 

واهمه

باید

از کنارِ بغضم

محتاط بگذرم

که این روزها دیگر

نسیم سایه ای را هم

تاب نمی آورد

و نیز نگران چیزهائی باشم

که لبریز شده اند

و چیزهائی که دارند

آرام

تَرَک می خورند...

-------------------------------------------

منظره 

اینجا

آفتاب گوئی

از خورشید دیگری ست

و گیاهان انگار

سبزترند

و ابر

پنداری تاکنون

به هیچ سینه و دلی

ننشسته است.

***

در حاشیه

انبوهی لبخند کاشته اند

و رهگذران زیبائی

بذرهای لبخند را

آب می دهند

و آن سوتر

شماری دیگر دارند

چند لبخند تازه را

می چینند

و نسیم هم چنان

در کارِ روییدن ضایعاتِ عشق ....

اینجا

آفتاب گوئی

از خورشید دیگری ست...

---------------------------

جایِ پا 

... نه عزیز!

نقاشی نیست

این نقش و نگارها

که بر چهره ام می بینی.

من سال هاست

که سنگفرشِ خیابان هایِ غربتم...

--------------------------------------

تعبیر* 

... گیسوی بلندِ یار

یقیناً نیست

شاخه ای یاس

یا مریم نیز

نباید باشد

این که هر شب در خواب

بر شانه هایم می لغزد...

این به گمانم

همان طنابی ست

که سال هاست می کوشد

از بلندایِ چیزی

مرا

بیاویزد...

 

7 جولای 1998

 

--------------------------------------------

* این شعر پیش از این در مطبوعات و نیز اینجا، به دوست از دست رفته و مهربانم محمد مختاری، که فقدانش را، هنوز باور نمی دارم، پیشکش شده و می شود. تاریخ سرایش آن اما، مدت ها پیش از قتل اوست.

-----------------------------

مرز 

... و آن گاه

در می یابی

که به حریم زلالِ جنون

نزدیک شده ای

و همه چیز

به غایت

شفاف شده است

چندان که می توانی

چون برگی با باد

بیامیزی

از اندوهِ بلندِ خیابان

بگذری

بر شانه های عابری بنشینی

و به صدایِ فکرش

گوش کنی

یا به شیشه ی ودکای آن مجسمه که

به صندلی پارک

لمیده است، بنشینی

تا او نیز بداند

که می

تنها وسیله ی پروازنیست

یا چون زورقی

در شط چشمانی

تا دور دست هایِ نگاه

 

برانی

آرام و استوار

با جهانی در جیب

و خدائی

در چشم...