Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

November 11th, 2013

 
 
 

منظـــــره

گويی
هزاران سال است

که از اين پنجره

به بيرون نگاه می کنم:

سگِ عادت

پروانه ی خيال

گربه ی سعادت

پرنده ای که

چند زبان می داند

و زنی که

به اندازه ی خدا

زيباست

و «خودم»

که روزی هزاربار

از همين پنجره

می افتم و

می شکنم.....

  

آن سوی شب 

نشد

که سری به شب بزنم

و تنی بزنم

به مهتاب

و نیز دیداری داشته باشم

با مردمی

که در آن سوی شب

به آرایشِ عشق

مشغول اند.

***

زنجیرِ روز بر پا

هوا را

شخم می زنم

و نیز

می کوبم

تمام آب های جهان را

در هاون

و در انتهای روز

تابوتی می شوم روان

بر دوشِ خستگی.

نشد

که سری به شب بزنم

و تنی بزنم

به مهتاب...

-------------------------

فراموشی

...راستی

یادم رفت بگویم

که امروز

عاقبت نیز

در دسترس است

و شادی

پشت دیوار بلندی ست

که در همسایگی من است

و مشتی سکه

که در آب

می درخشند

آبی که هم چنان

از هستی تهی ست

و یک ماهی که فکر می کند:

کاش سکه را بر دارد

و برود به

مک دونالد ! .

***

بهتر است

منتظر بمانم

تا ماهی

تصمیم بگیرد

سال نو

در چند قدمی است...

 

******************

نگاه

 

...می گوئی:

که هیچ جا

چمنی نیست

و اگر هست

در تسخیر جُغد است و زاغ

در حیرتم من اما

که چرا نمی بینی

این همه گـُل را

کنارِ باغ؟

 

***

ماه،

تمام نیست؟

اما در پرتوی هلال نیز

می توان سطری نوشت

مثل آفتاب به راستی گرم

به راستی داغ.

 

***

تاریکی؟

التبه که بیداد می کند، اما

پنهان نیز نمی شود کرد

این همه شعله هایِ سرکش و

این همه چراغ

 

*** 

گیرم، عزیز!

نیمه ی اول لبوان،

تهی ست

اما تو هیچگاه گرفته ای

از نیمه پُرِ لیوان، سراغ؟...

 

--------------------------------

آشنائی زدائی! 

حذف می کنم

ترا از شعر

و نیز

تصویر را

که عکس لبخند توست. ! 

***

حذف می کنم

ترا از شعر

و نیز

آن قناری را

که در واژه واژه اش

می خواند. 

***

حذف می کنم

ترا از شعر

و نیز خیال را

که ردوخانه را

با قطار

قافیه می کند. 

***

حذف می کنم

ترا از شعر

انگار که

ماه و ستاره را 

از شب

و باران را

از ابر

من که

مسؤل دلتنگیِ ابر نیستم

به من چه

که کار سبزه

به بیمارستان می کشد؟

 

***

... و نیز

مسدود می کنم

تمام جاده هائی را

که به عاطفه می ریزند

و می نویسم

چند واژه ی غریب را

بر خاک

و می روم

بالایِ دیوارِ بلندِ جمله ای

تا از آنجاپسرگردانیت را

گاهِ وزش باد

تماشا کنم

 

***

و نیز می نویسم

مثلاً، چوب

چه فرق می کند

که در خیالِ تو

درخت بروید

یا چمدان

 

یا اصلاً، هیچ؟

این،

توئی که باید

با عینکِ شکسته ات

سنگلاخِ ذهنِ مرا

شخم بزنی!...