Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

October 28th, 2013

   
 
حمیدرضا رحیمی

جمع جبری

شب بسیار تاریکی بود

چندانکه چراغ سقف اتوبوس

خورشیدی تابناک می نمود .

پنجره را که گشودم،

هراسی زلال بر چهره ام ،

وزیدن گرفت ،

و به من فهماند،

چقدر تنها هستم ..

دوباره،

همه را شمردم ،

سی و دو نفر بودیم ،

من و

سی و یک صندلی ِ خالی ِاتوبوس !...

---------------------------------------------------

ازدحام سکوت 

هزاران تکدرختیم

که دور ازهم

در ذهن خالی بیابان،

 روئیده ایم .

نه پرنده ای

بر شاخه های خشک مان

می خواند،

نه مسافر خسته ای

دمی در کنارمان

می ماند،

نه باغبان فصول ما را

از آن ِ خود می داند !..

آه .. چه جنگلی می شدیم،

اگر کنار هم ،

می روئیدیم ...

------------------------------------------------------------------------

بحث

با همه ی حواس

رفته بودم ؛

گفت:

از کجا می آئی ،

از کدام اندیشه ؟

گفتم :

خیابان انقلاب

کوچه ی مردم

بن بست آزادی

دست چپ

سلول دوم ...

میانه ی درگاه

همان خیابانی که

به سمت عشق می پیچد

نبش غمگین راست پنجگاه ...

گفت :

در تحلیل من،

نمی ُگنجی ، رفیق !...
 

 

October 7th, 2013

 

عکس از ب-بها

***

 
  بارانی 

دیریست که می پنداشتم

چشمه ای که سال هاست،

 از آن می نوشیده ام ،

سخت خشکیده ست.....

***

چه شد که اینک ،

زیر فواره اش دارم

خیس،

نفس عمیق می کشم؟..  

  ----------------------------------------

لبخند نا تمام 

جائی در همسایگی آفتاب

فکر مرا رنگ می زنند

و این،

بوی توست که می آید..

***

جائی

همین نزدیکی ها باید باشی

رهگذری دارد

مثل تو راه می رود

کالسکه ی خواب آلودی

از تردید یک چهار راه می گذرد

و سیبی به رنگ حادثه

دارد به زمین نزدیک می شود

صدای توست آیا

که پیچیده در سرسرای خیال؟

***

آخرین دیدارمان

در قاب بود

با لبخندی نا تمام

آن لبخند را با هم

تمام می کنیم،

اگر از قاب

بیرون بیائی ... 

------------------------------------------

یکشنبه 

جلوی یکشنبه

نمی شود ایستاد

می آید و

تو را نیز می آورد

تا دیوار صوتی ِ محبس مرا

بشکنی … .

***

روزهای خوب

در راه اند

و من عجولانه

سرگرم لایروبی هستم

تا زورق خسته ی تو

در رودخانه ی کم عمق لبخند من،

به ِگل

           ننشیند ...

-------------------------------

منظره 

به تابلوئی نگاه می کنم

به طبیعتی مصلوب،

در قابی چوبی

قابی که خود نیز

محصول قتل دیگری ست.

***

بوی رنگ

در میدان قاب

پیچیده ست

پرنده

سخت سرفه می کند

و تن نازک اش

از نیش قلم نقاش

بیشمار،

زخم برداشته است

هراس بانوئی نیز،

از بوم،

می چکد ....