Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

September 17th, 2013

   
 
     

دایره

دنیا

حتی اگر

از این هم کوچکتر شود،

من، باز هم

گم می شوم!

***

دیگر،

خاکستری شده ام

همه اش اما

از مقوله ی عمر نیست

چیزهائی هم هست

که ساکنانِ ماهیتابه و سیخ

بهتر می دانند ! .

***

همه چیز را می شود

ورق زد

تا باد بوزد

مثل همین لطف:

که محضِ خاطر ما

جا پرنده و ماهی را

با هم

عوض می کنید

یا این رابطه ی شگفت

بین شما

و بارانی که هم اکنون دارد

بر سرزمین های سیراب

می بارد !

***

راستی

برای شما

چه جای نگرانی ست

با این همه کودکان کهنسالی که

حین تماشا

در این جهان دست آموز

گـُم می شوند؟...

 ===============================

نیمه ی تاریکِ ماه

...راستش

برای من نیز دیگر

هیچ تردیدی

نمانده است که دست کم

نیمی از جهان

زائد است!

 

***

در این نیمه از جهان

خانم ها و آقایان!

همه چیز

شکل پایان است

و من نیز لابد

مفتخرم که

در این نیمه از جهان

سپری می شوم.

 

***

مادر نیز

از قضا

در کوچه ای

از همین نیمه ی زائد جهان

زندگی می کند

و طـُرفه این که ما

یکدیگر را

گـُم کرده ایم

یعنی

صدای قطار گریه اش دیگر

نمی آید

 

***

با آن که

در این نیمه از جهان

خانم  ها و آقایان!

همه چیز

شکل پایان است،

نمی دانم اما، چرا

مطلب گاه

فراموشم می شود

و باز

می روم لبِ باران

عشق می کارم

دکمه ی ظهر را

باز می کنم،

شعر می دوشم،

صبح را

تدریس می کنم

مهتاب خانم را

به تصویر می کشم

و نیز

آقای درخت را

و عالیجناب باد را

و البته بی شمار

زبان سرخ

بی کران، سرسبز ….

***

در نیمه ی تاریکِ ماه

همه چیز

شکل پایان است

من اما هم چنان

می تابم...

------------------------------------

تأخیر

این روزها

چمن حتی

سریع تر از زمان

می روید

و ساعت دیواری نیز

از زمان

سبقت می گیرد.

***

ما، اما

چه می کنیم؟

جز مصرف بی رویه ی

هوا و زمین

و نیز

تاریخی که دیگر

نخ نما شده است.

***

پنداری که دیگر

رایج نیستیم

و زمان، بی گمان

از حضورمان

رنج می برد

این را من

از نگاه جهان

حدس می زنم...

 

 

September 3rd, 2013

 
 
 
     

دَقُ الباب

هی!

از پنجره، اول

نگاه کن!

فقط،

اگر شعر است

در را

باز کن!...

------------------

روزنه

... به تو

نگاه می کنم

آنگاه که جهان

تاریک می شود

و شکر می کنم ترا

که سبزی هنوز

که هنوز

می تابی...

----------------------------------

چشم به راه

...می دانم

می دانم که این همه امید را

از تو گرفتن

نهایت بی رحمی ست

اما، عزیز!

در را

هی باز کردن

وقتی که

هیچ کس در نمی زند، نیز

کارِ 

به غایت بی ربطی ست!...

--------------------------------

عبادت

...الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر

و دلِ فنجان

عمیقاً

آشوب می شود. !

***

هم خانه ی

مهربان من است این

که دارد

چهره ی نه چندان

دوست داشتنی خدا را، امروز

دوباره،

بَزَک می کند... !

------------------------------

قساوت

این حادثه

هر روز

تکرار می شود:

شعرهائی که

زیر دست و پا

لِه می شوند

و آمبولانس های مجهزی که

همین طور

بیکار و بی اعتنا

آژیر کشان،

می گذرند.