Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

August 23rd, 2013

 
 

تصویر 

لباسم را

سخت می تکانم

و موهایم را نیز

و به پیرمردی که

در آینه است می گویم:

باد را

می بینی؟

انگار

خاکستر می آورد!...

-------------------------------------------------------

آسمان آبی بارانی

آسمان، به غایت صاف

آفتاب

به غایت زلال، تمیز

درختان

به غایت

دشک انگیز

و مردمان

به غایت زیبا

انگار تا دور دست

هیچ منظره ی تلخی

نیست.

***

چه شد، پس

که ناگهان

تسبیح هزاردانه ی اشکِ من

گسیخت؟...

----------------------------------------

در سوک احمد شاملو

خاموشی

که اینطور!

که تو هم

خاموش شدی

و دوباره

ما ماندیم و

شب های بی چراغ

و چند پروانه ی مرده

در اطاق

و نیز

آن چند ستاره ی الکن

که لنگان لنگان

به اسارت

می روند.

***

خُب،... دیگر

چه چیز را

ادامه بدهیم

وقتی که

تو نیستی؟...

--------------------------------------

تنها

و دوباره

من ماندم و مداد

و این

توپ عظیمی که

دیریست

یکی از خدایان بازیگوش

به دروازه ی آسمان

شوت کرده است...

----------------------------------------

نگران

همه چیز به نظر

رشید می آید

جز ادیباتی که دارد

عصا زنان

از کنارِ زمان

می گذرد.

***

ستون فقراتِ جهان است شعر

مبادا

که بشکند!...

August 5th, 2013

خیال

ایستاده بود،زمان

و من

توقف اش را، سخت

جشن گرفته بودم.

***

شادمانی ام را، امّا

تعویض باطریِ ساعت

از من گرفت!...

--------------------- 

محو

...چقدر

کوچک شده ای

ای بزرگ!

دیگر

تمیز نمی دهم ترا

از بوته ای که

در آن سوی دور دست، باد

جابجا می کند.

***

راستی، من

من کوچک

چگونه به نظر می رسم

از این فاصله ی مهیب؟...

 

-----------------------------

مقیاس

...امروز دیگر

به همه چیز

می توان پرداخت

این که

نگاهِ گربه به جهان

چگونه نگاهی ست

و سنگ

چه احساسی دارد

وقتی که از کوه

کنده می شود

و کوه چه فکر می کند

بی آن تکه سنگ

و این که رنگ

چه می تواند بکند

وقتی که جهان

با شتاب

رو به تاریکی می رود

و اینجا

واحد اندازه گیری شقاوت چیست

وقتی که یک دسته فکر

پشت پنجره می ماند

و چرا این روزها

شیشه شیشه

مرداب می فروشند؟

***

نمی دانم

مردمان را

دیده ای این روزها؟

چیزی از نوع ماسه

در دهانشان

برق می زند

و کراوات بسیاری شان را

کوسه برده است...