Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

July 26th, 2013

 
     

سردر گـّم

پذیرفتن این که

تو دیگر نیستی

و جهان، هم چنان

بی تو در مدار خویش می گردد،

خبر ناخوشایندی است.

***

نمی دانم...

یا تو هیچ نبوده ای

و یا جهان

بر مدارِ هیچ می گردد!...

 

--------------------------- 

 

استقبال

عشق را

شتابان دور می زنم

لب هیچ باغچه ای

توقف نمی کنم

هنوز

عطر صدایِ تو اینجاست

قطار قلب

در ایستگاهی می ایستد

و من پیاده می شوم

و با احترام

حبه ای قند

به دهان مرگ

می گذارم...

-----------------------------

 

نشانی

به نظر نمی آید

که گـُم شده باشی!

جای پای عبورت

در سطرِ هفتم آن صفحه ای

که کاکـّل به باد سپرده است،

هنوز پیداست.

به نظر نمی آید

که گـُم شده باشی!

***

دهانِ کتاب

مثل یک خمیازه ی طولانی

که از کشاله ی دردی

عبور می کند

نیمه باز مانده است

و تو هم چنان

در تنهائی شلوغ خود

پرسه می زنی

به نظر نمی آید

که گـُم شده باشی!...

---------------------------------

 

سنجش

تقویم، تاکنون

هشت بار ورق خورده است...

چه سالی ست راستی؟

***

برگی آشنا

با چترِ نجات

فرود می آید...

------------------------------ 

 

فقدان

این توئی

که تاریک می شوی

یا ماه

از چشمان من

رفته است؟

***

کتاب را

بر می دارم

و می نشینم کنارِ

شعله ی تنهائی

که اطاق را

هم چون روز

روشن کرده است...