Like us on Facebook

حمیدرضا رحیمی

June 28th, 2013

 

 

یک تکه از زمان

... این که من

در این ازدحام بزرگ

گـُم شده ام

و یا نمی دانم

که زندگی

پشت کدام ستون

پنهان شده است،

چیز غریبی نیست،

هواپیمای تو

در این سوی جهان،

ناگهان

با 600 خاطره

ناپدید می شود

و آن سوی تر

انبوهی تماشاگر

مرگ را

به روی صحنه می برند*

***

از پنجره

به قطار ثانیه ها

نگاه می کنم

که با تخته سنگ هایی بر دوش

از معبر دشوار زمان

لنگ لنگان

              می گذرند...

-----------------------------------------------------

* ایهامی به انفجار تأتری در مسکو

 

------------------------------------------

پیوسته

قطار

به آخرین ایستگاه خود

نزدیک می شود

***

چمدان سنگین خاطرات را

آهسته

بر زمین می گذارم

و به جایِ خالیِ زندگی

نگاه می کنم

که هنوز در افق

پیداست

و با خود می گویم:

چه جای نگرانی ست؟

برای باختن

هنوز هم

وقت هست   !...

------------------------------------------------

 

امروزی

این روزها دیگر

هیچ چیز

بی حادثه

درک نمی شود

حتی

زیبائیِ سرسام آورِ تو

که سخت

طعم باروت می دهد !...

 

--------------------------------

 

نابهنگام

 ...همه چیز - با افتخار

جابجا شده است

در آئینه

هیچ چیز

پیدا نیست

قند در آب

سرگرمِ تولیدِ وحشت است

مرگ در فرودگاه

به زمین می نشیند

و پرندگان آژیر می کشند

بوسه ی سرگردانی نیز

در این میانه

            از راه می رسد !...

 

June 17th, 2013

 

وطن سوم

 

چقدر شیک اند

جقدر معطر

جقدر مؤدّب

آنقدر که پیش از اعدام

از آدم، مُدام

معذرت می خواهند!

***

چه خوب

حرف می زنند

بی لبخند

محال است

که پاره ات کنند

و آنقدر

گرم و با محبت اند

که جای نوازششان

سال ها

روی پوستِ عاطفه ات،

می ماند

***

راستی،

کجا به این خوبی ها بود

پیش از این ها،

جنگل؟...

**************************

مسدود

 

... هر روز

کمرنگ تر می شوی

چمن

رفته رفته

از یادت می رود

به عطر هم

پشت می کنی

و آفتاب را

که بی مضایقه می تابد

به اطاق

راه نمی دهی

آنگاه

روبروی آئینه

می ایستی

و آرام

سینه ریزی از قفل را

به گردن

می آویزی...

******************************

 

برباد رفته

 

 

مکان را

دیری ست که گم کرده ایم

و ساعتمان را نیز

که 34 سال پیش

در چنین روزی

به ناگهان

از کار ایستاد !...

 

 

 
June 10th, 2013

حمیدرضا رحیمی

تصویر زنده

زیر سایه ی پرنده ای

نشسته بودم

تا خستگی ام را

که داشت از درخت مقابل می چکید،

با دیوار قسمت کنم،

که تو آمدی

با رنگین کمانی بر گردن

و دوستاره ی روشن در گوش

و لبخندی که پیشتر،

نسیم آورده بود.....

****

همگی،

به تماشایت نشسته بودیم

من و پرنده و دیواری که دیگر،

خسته بود؛

بی مجال این پرسش که تو

وسط اینهمه زمستان،

چه می کنی ،بهار !؟....

8 می 013 آسمان کالیفرنیا

=============================

 

ازدحام سکوت

هزاران تکدرختیم

که دور از هم

در ذهن خالی بیابان،

 روئیده ایم.

نه پرنده ای

بر شاخه های خشک مان

می خواند،

نه مسافر خسته ای

دمی در کنارمان

می ماند،

نه باغبان فصول ما را

از آن ِ خود می داند!..

آه .. چه جنگلی می شدیم،

اگر کنار هم،

می روئیدیم...

------------------------

بحث

با همه ی حواس

رفته بودم؛

گفت:

از کجا می آئی،

از کدام اندیشه؟

گفتن:

خیابان انقلاب

کوچه ی مردم

بن بست آزادی

دست چپ

سلول دوم ...

میانه ی درگاه

همان خیابانی که

به سمت عشق می پیچد

نبش غمگین راست پنجگاه ...

گفت:

در تحلیل من،

نمی ُگنجی، رفیق!...

رگبار در آفتاب 19

س /هزل اوائل جون 013

-----------------------------

جمع جبری

شب بسیار تاریکی بود

چندانکه چراغ سقف اتوبوس

خورشیدی تابناک می نمود.

پنجره را که گشودم، هراسی زلال

بر چهره ام ،

وزیدن گرفت،

و به من فهماند،

چقدر تنها هستم ..

دوباره،

همه را شمردم،

سی و دو نفر بودیم،

من و

سی و یک صندلی ِ خالی ِاتوبوس!...

June 1st, 2013

 

حمیدرضا رحیمی

روشنائی

من باید
شعله شده باشم
که اینگونه می کوشم
این شمع سوخته را
بیفروزم.
***
روز است،
یا شب من،
روشن شده است؟..

------------------------------------

------------------------------------

وام

آبی،
چون آسمان زلال میهن من
طلائی
چون خورشید بی زوالی که
بر مراتع سر سبز میهنم
می تابد
صورتی،
چون گل های وحشی دامنه ی البرز و بیستون
...
***
این رنگین کمان شاد را
چهره ی زیبای تو بی شک
از سر زمین من،
به عاریت گرفته است
!...

------------------------------------

------------------------------------

 سقوط

از ارتفاع
به زمین نگاه می کنم
و به حسّی که در این
میان
پرواز می کند.
***
صدای شکستن چیزی
ُمدام بگوش می رسد
احساس درد می کنم
جائی،

میا نِ ستونِ فقرات ِعاطفه ...

------------------------------------

      منظـــــره

گويی
هزاران سال است
که از اين پنجره
به بيرون نگاه می کنم:
سگِ عادت
پروانه ی خيال
گربه ی سعادت
پرنده ای که
چند زبان می داند
و زنی که
به اندازه ی خدا
زيباست
و «خودم»
که روزی هزاربار
از همين پنجره
می افتم و
می شکنم.....

------------------------------------

انتها

اين جاده انگار
بجائی نمی رود
در ايستگاه هيچ
می ايستم
و به پوچ نگاه می کنم
که عمود
می تابد !...  

------------------------------------

 بـــدون شــــرح

شاهان، همچنان
در رفت و آمدند
امّا من گدا هنوز
در چهار راه شلوغ تاریخ
برای کفی آزادی ،
بر خاک نشسته ام .....

 

*.*.*.*.*