May 2013

Like us on Facebook

 

مانع

خـُب این عشق را

چرا نمی گذاری

قدم بزند

در این روز آفتابی

و رنگ اش به سبزه 

نزدیک شود؟

یا گـُلی بچیند

از باغچه ی رو به رو

و عطرش

بپیچد در مشامِ گیج این روزعریان؟

***

بگذار قدم بزند،

شاید اتفاقی بیفتد،

در پیچ ِ همین پندار...

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

بسنده

من که حرفی نداشتم؛

یعنی آن مختصر،

اصلاً قابل نبود...

همینقدر،

 پیش از آنکه صندلی را

از زیر پایم بکشید، دانسته باشید

که بلاهتتان را حتا،

 دوست می داشتم!.....

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دارائی

برای من

همین مختصر کافی ست:

آن قصیده ی بالا بلند

آن دامنه ی خـُرم غزل

آن دو بیتی ای که مثل موریانه

به جان باور مـُزمن تو افتاده ست

و آن "پری کوچک غمگین"

"که دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام ، آرام"*....

می نوازد آرام ، آرام"*....

.....................................................................

* فروغ

*.*.*.*.*.*.*.*

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

تأخیر

تو نمی دانستی

که کدام دیوار قرار است،

بر سرت، آوار شود.

من که رسیدم،

آخرین کلامت

بر دیوار روبرو،

هنوز،

نفس می کشید.

مثل همیشه،

دیر رسیدم، عزیز!..

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

 

لبخند ناتمام

جائی در همسایگی آفتاب

فکر مرا رنگ می زنند

و این،

بوی توست که می آید..

***

جائی

همین نزدیکی ها

 باید باشی.

رهگذری دارد

مثل تو راه می رود

کالسکه ی خواب آلودی

از تردید یک چهار راه می گذرد

و سیبی به رنگ حادثه

دارد به زمین

 نزدیک می شود؛

صدای توست آیا

که پیچیده در

 سرسرای خیال؟

***

آخرین دیدارمان

در قاب بود

با لبخندی ناتمام

آن لبخند را با هم

تمام می کنیم،

اگر از قاب،

بیرون بیائی ...

 
 

تعریف

چرا مرا به بیراهه های  صعب العبور تئوری

 می کشانی؟

آخر، مزاحم ِ از شمس قیس رازی

 تا الیوت شدن،

چه سودی دارد؟

باور کن،

همین چیزهائی که نگاهت می گوید،

به حساب من،

شعر است!. ..

 
 

چشم براه

می دانم

که اینهمه امید را

از تو گرفتن،

نهایتِ بیرحمی ست

اما عزیز!

در را

هی باز کردن،

وقتی که

هیچکس در نمی زند نیز،

کارِ بغایت،

بی ربطی ست!...

 
 

نسبت

این گیاه

چقدر آشناست

و رنگ و بویش

به خاطرات من،

چه نزدیک است!...

به پژمردگی اما

به من می ماند

با ریشه ای دردناک

که هنوز

در خاکی دیگر،

تقلا می کند...

 
 

گذار

شعر،

می آید و می رود؛

بی لحظه ای درنگ بر درگاهی،

که شاعری بر فراز آن،

آونگ شده است....

***

تو نیز در گذر بیرحمانه ی خود،

که نیمی از

زیبائی جهان است،

هیچ درنگ نمی کنی،

وقتی که من،

با آنهمه موسیقی و رنگ،

حیرت پرنده ای را،

می سرایم..

***

بامدادِ ماه نزدیک است،

و من همچنان،

در جستجوی پل شفافی هستم،

که به دنیائی نه چندان دور،

می ریزد...

 
 

محکوم

عجولانه از عشق

دور می شوم

و میرسم به دنیائی که در آن

بهار و باد

بی هیچ گفتگوئی

از کنار هم می گذرند.

***

پرندگان ِ اکراه

به محاسبه ی دقایق اندوه

مشغول اند

و ابر

لباسی شده است

به تن ستمی که

به باغچه میرود

و رودخانه ای که

در چند قدمی جاری ست،نمی خواهد

از پیچ و خم خاطرات من،

بگذرد.

***

آزرده،

به آنسوی می روم

آنجا که پروانگان مجروح،

پرهای شکسته،

در آب می شویند....

 
 

 

 

جشن تولد

"فروردین"

از منقار ضعیف پرندکِ بخت من،

افتاد

و در انبوه خاکسترینِ اندیشه های باژگون،

گم شد.

"تیر" داغ،

از چله رهید

و به قلب طپنده ی "مرداد" نشست

شهریور و مهر

بی هیچ کرشمه  گذشت

و "آبان"  نیز...

 و " آذر"

ماه ِ تزریق ناشیانه ی من

زیرِ  جلدِ  وطن،

دوباره آمد...

 

 

*.*.*.*.*