March 2013

 

حمیدرضا رحیمی
 

یاد آوری

 

زمستان ها

چه گرمای مطبوعی داشتیم

در وطن .

کنار بخاری های کتابی

 و چهار شنبه سوری نیزهر سال

چه شکوهی داشت

وقتی که

از روی شعله های کتاب

می پریدی !..

***

راستی یادت هست،

که کباب کتاب،

چه طعمی داشت ؟..

 

یاد زنده

 

اینک پنجره،

همان پنجره ی مألوف است

و نیز گنجشکی ایرانی

که دارد در چند قدمی،

به شاخه ای آشنا می نشیند؛

فقط ،

جای مردم است ،

که در این میان،

خالی ست ...

يکربع به ويرانی

 

زندگی می کنم

مثل آن پرنده که نمی داند

برای چه می خواند

مثل آن درخت که نمی داند

برای چه می رويد

مثل آن نسيم که نمی داند

برای چه می وزد

و مثل آن ماهیِ که نمی داند

چرا همه ی رودخانه های عالم

به ماهی تا به

می ريزند...
 
 

مانع

 

خـُب این عشق را

چرا نمی گذاری

قدم بزند

در این روز آفتابی

و رنگ اش به سبزه 

نزدیک شود ؟

یا گلی بچیند

از باغچه ی رو به رو

و عطرش

بپیچد در مشام ِ گیج ِ این روز عریان ؟

***

بگذار قدم بزند

شاید اتفاقی بیفتد

در پیچ ِ همین پندار...

 

تلاش

 

مشتی ترانه

پشت پنجره مانده اند

و قلمی که می کوشد

دو باره از نیام

بیرون بیاید .

***

چیزی در قاب

دست و پا می زند

که شکل جوانی من است.

***

آفتاب

در بیرون

بیداد می کند

و برف

در دل من ...

روشنائی

 

من باید

شعله ای شده باشم

که اینگونه می کوشم

این شمع سوخته را

بیفروزم.

***

روز است،

یا شب ِمن،

روشن شده است؟!..
 

نا بهنگام

 

از شاخه می افتد

لحظه ای که هنوز سبز است

***

به زمین نگاه می کنم

و به فرشی سبز

که نسیم

آرام می روبد...
 
 

وهم

 

من و این پرنده

لال شده بودیم

و گرنه عشق آمده بود

تا همین نزدیکی،

تا چیزی را تعبیر کند.

***

کوشیدم حتا

به زبان گل حرف بزنم

نزدیکتر اما نیامد

فقط؛

عطر تازه ای پیچید

در واژه گانی که

پشت به آفتاب کرده بودند.

ادامه

به پشت سر نگاه می کنم :

به شهری که

سوخته است

و پرندگانی که

دهها بار، مرده اند .

***

چیزی از جنس ِ پرواز

می خواند

بر شاخه ای که

به ذغال می ماند ؛

***

شرمگین ،

گیوه ها را

 ور می کشم !...
 

*.*.*.*.*