May 30th, 2011

حمیدرضا رحیمی

آنسوی شب

نشد که سری
به شب بزنم و
تنی به مهتاب
و نیز دیداری داشته باشم
با مردمی که
در آنسوی شب
به آرایش عشق
مشغول اند ...
***
زنجیر روز بر پا
هوا را
شخم می زنم
و نیز می کوبم
همه ی آبهای جهان را در هاون
و در انتهای روز
تابوتی می شوم روان
بر دوش خستگی...
***
نشد که سری به شب بزنم
و تنی به مهتاب ....

*.*.*.*.*

زود رس

چهره اش،
از دور هم پیداست
و نیز عصایش
که ضزب آهنگ ساعت دارد .
***
فاصله ها ،با شتاب
کوتاه می شوند.
اینک من و
آلیاژی از عصا و نفس
که در چند قدمی ست.
***
آه جوانی هنوز
در دسترس و من
تا چند لحظه ی دیگر

پیر می شوم . ...

*.*.*.*.*

تأخیر


این روزها
چمن حتی
سریع تر از زمان
می روید
و ساعت دیواری نیز
می دود.
***
ما، اما
چه می کنیم
جز مصرف بی رویه ی
هوا و زمین
و نیز تاریخی که دیگر
نخ نما شده است...
***
پنداری که دیگر
رایج نیستم
و زمان، بی گمان
از حضورمان
رنج می برد
این را من
از نگاهِ جهان
حدس می زنم...

*.*.*.*.*

May 9th, 2011

مــادر

انگار که از توگل چکیده ست
عکس تو مگر خدا کشیده ست
از بسکه ستاره ای که مهتاب
ناز تو به جان و دل خریده ست
وصف تو و مهر بی کرانت
یک برگ زِ شبنمی شنیده ست
یاد تو در این کرانه مادر
جانی به تن جهان دمیده است
سرشار هوا و حال دریاست
هرکس ز تو قطره ای چشیده ست
گاه ِ گذر ِ تو بیخودی نیست
کان شاخه ی گل چنین خمیده ست
بیچاره به آن که سالیانی ست
چشمش به در و ترا ندیده ست

*.*.*.*.*

مانع

خـُب این عشق را
چرا نمی گذاری
قدم بزند
در این روز آفتابی
و رنگ اش به سبزه 
نزدیک شود ؟
یا گلی بچیند
از باغچه ی رو به رو
و عطرش
بپیچد در مشام ِ گیج ِ این روز عریان ؟
***
بگذار قدم بزند
شاید اتفاقی بیفتد
در پیچ ِ همین پندار...

*.*.*.*.*

روشنائی

من باید
شعله شده باشم
که اینگونه می کوشم
این شمع سوخته را
بیفروزم.
***
روز است،
یا شب من،
روشن شده است؟..
5 می  2011

*.*.*.*.*

تا درودی دیگر، بدرود

حمیدرضا رحیمی

*.*.*.*.*